تبليغاتX
دانشگاه بجنورد (گروه کامپیوتر)

دانشگاه بجنورد (گروه کامپیوتر)

وبلاگ گروه کامپیوتر 84 بجنورد

هرگز نمی پرسم

هر روز میپرسی که : آیاد دوستم داری؟
من، جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم

تو در نگاه من ، چه می خوانی، نمی دانم

اما به جای من ، تو پاسخ می دهی: آری!

ما هر دو می دانیم

چشم زبان، پنهان و پیدا، رازگویانند

و آنها که دل با یکدیگر دارند

حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند،

                                                 ننوشته می خوانند

من « دوستت دارم» را

پیوسته در چشم تو می خوانم

ناگفته ، می دانم

من، آنچه را احساس باید کرد

                                    یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که: آیا دوستم داری؟
قلب من و چشم تو می گوید به من: «آری!»

                                                                                        « از دریچه ماه » ؛ فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 17:34  توسط وحید جاهدی  | 

شعر

ما گشته ایم نیست، تو هم جستجو مکن.........آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر....................خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

در چشم دیگران منشین در کنار من.............ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه لب های سرخ تو...................راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی نهایت است...................... با یکدگر دو آینه را روبرو مکن

 فاضل نظری--کتاب "آن ها"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 12:54  توسط ros  | 

دوستان خوبم سلام

نمی دونم بعد چند وقت دارم پست می زنم.... البته فرقی هم نمی کنه... از یه سرباز انتظار زیادی نداشته باشین... خودمو تحویل گرفتم باز... اون موقع که سرباز نبودم هم کسی انتظاری نداشت...به هر حال خیلی دلمون  تنگ شده بود برا شما... انگیزه اومدن به اینجا دادن خبر ازدواج سلیم بود که اومدم دیدم جمشید زحمتشو کشیده .... جمشییییییییییییییییییییید ... دیگه تکرار نشه .... مرسی دادا کار خوبی کردی...تبریک میگم خدمت آقا سلیم گل و خانم محترمشون ... خیلی خوشحال شدیم دادا ... اما من فک می کنم یه خبرو کسی اینجا نگفته یا شایدم گفتن و ما نبودیم بی خبریم... اونم خبر ازدواج امیر آقای زرین پر هست که از همینجا از طریق همین رسانه... هر چند دیر ... ولی ما تبریک خودمون رو خدمت خودش و خانم محترمشون عرض می کنیم... و از خدا طول عمر با عزت و روزای شاد و عشقولانه ای برا این چهار تا جوون موفق و خوشبخت آرزو می کنیم...

از اونجا که نرخ تعداد ازدواج\ زمان در خانم ها نسبت به آقایون در این سن بالاتر هستش ... نتیجه می گیریم که حتما در این مدت تلفاتی هم از قشر بانوان داشتیم ولیکن به علت دور بودن نگارنده از دنیای تمدن، تکنولوژی و ارتباطات خبری در دست نیست..لذا اگر فرد مطلعی این گونه موارد را از دستگاه اطلاعاتی سال96 پنهان داشته و در صدد کتمان حقایق باشد ... طبق موازین به اشد مجازات تصریح شده در قانون مجازات می گردد...خب دیگه...بسه...خوش بگذره ... دوستون داریم..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:31  توسط ros  | 

تبریک

سلام دوستان

خیلی خوشحالم که میخوام این تبریک ویژه رو من تو وبلاگ بنویسم. شاید خیلی از شماها خبر داشته باشین و خیلی هم نه!


اول متن تبریک!


ازدواج شما، پیوند دو قلبی است

که جهان را یارای گسستن آن نیست

شما برای هم آفریده شده اید

هر کدامتان برای دیگری،‌ گنجی است

دست در دست یکدیگر با عشق و امید

مبارک باشد این خوشبختی و روزهای سپید

با هزاران شاخه گل رز، این عشق بر شما تبریک



سلیم جان تبریک میگم و امیدوارم که روزهای خوشی رو با خانم محترمت پیش رو داشته باشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 9:45  توسط جمشید  | 

سلام دوستان

استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟ 
شاگرد: عروسی

استاد: نخیر منظورم اینست که چكاره میشوی ؟
شاگرد: داماد

استاد: منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟ 
شاگرد: زن ميگيرم

استاد: احمق ، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟ 
شاگرد: عروس ميارم

استاد:  لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهد ؟
شاگرد : نوه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 11:4  توسط جمشید  | 

شاخص اقتصادی از دیدگاه شاه عباس

شاه عباس از وزیر خود پرسید: “امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر گفت: “الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!”
شاه عباس گفت: ” نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه پینه‌دوزان، 
چون مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 17:0  توسط وحید جاهدی  | 

محض اینکه بلاگفا وبلاگ و به خاطر حجم بالای ترافیک تخته نکنه:دی

آنکس که بداند و بداند که بداند *************  اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند ************* بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند ************* لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند ************* در جهل مرکب ابدالدهر بماند که بماند

چاپ شده از اتاق رئیس فاوا استان گلستان ;)


سلام یادم رفت:)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 19:5  توسط وحید جاهدی  | 

تصويري از شكار يك كودك توسط كوسه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 11:14  توسط جمشید  | 

روزه نمازهاتون قبول

مفهوم ماه رمضان

رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل… معنا شده است، انتخاب چنین واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت ‏خاصى برخوردار است. چرا که سخن از گداخته شدن است، و شاید به تعبیرى دگرگون شدن در زیر آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زیرا که رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان یا گرماى شدید روزهاى طولانى تابستان.

و عطش دیگر حاصل از نفس سرکشى که پیوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذیر است.
در مقایسه این دو سوزش، دقیقا رابطه عکس برقرار است، بدین مفهوم که نفس سرکش با چشیدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به یک جرعه بسنده نمى‏کند، و پیوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذیر جهت ارضاى تمایلات خود وا مى‏دارد. و در همین رابطه است که مولوى با لطافت هرچه تمامتر این تشبیه والا را به کار مى‏گیرد و مى‏گوید:

آب کم جو تشنگى آور به دست      تا بجوشد آبت از بالا و پست

 تا سقا هم ربهم آید جواب         تشنه باش الله اعلم بالصواب

زین طلب بنده به کوى حق رسید     درد مریم را به خرما بن کشید...

 

روزه نمازهاتون قبول درگاه حق باشه انشاا...

دوستاتون رو هم فراموش نکنین.

در پناه حق...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 19:40  توسط وحید جاهدی  | 

سلام

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح  خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 10:4  توسط جمشید  | 

در راه رسیدن به تو ...

 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم                         اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا                            افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم                    یا تنگ در اغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی ست                من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را                          بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

فاضل نظری


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 11:28  توسط جمشید  | 

خودت را باور داشته باشی

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
 
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر!
و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی؛
 
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
 
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
 
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
 
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
 
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
 
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
 
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
 
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت!
و کمال معرفت آن است که
خودت را باور داشته باشی
 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 18:52  توسط وحید جاهدی  | 

پی نوشت 1

سلام به همه
منم حرفهای مهندس رستمی و تکمیل میکنم :
مهندس رستمی: همچنان داره با مهندس گرمه همکاری میکنه، تدریس میکنه؛
کلاس کنکور هم داره، تتضمینی :دی

خودم هم 1 اردیبهشت میرم خدمت، آقایون کسی 1/2/90 نبود؟

دوستان گنبدی ، آقایون موحد و آغچه لی هم درسو تموم کردن ، ازدواج هم که کرده بودن ولی ؛
جفتشون هم شیرینی ندادن!
البته با بچه ها از میکائیل به جای همتون بهتر از شیرینیشو گرفتیم! ;)


آقای عبداله بقایی: درسشو بهمن تموم کرد ، بیکارو بی عار میچرخه مث خودم:دی

در تدارک یه گروهه دوچرخه سواریه واسه ایرانگردی،داوطلب هم میگیره از کل کشور بدون محدودیت :دی

آقای سلیم ظریف: درسش تموم شده ، خدمت هم معاف شده ، استخدام قطار شهری مشهد شده بلکم راه بیفته این قطار که کلنگشو اردک شاه قاجار زده :))


آقای محمد رضا خسروی راد: داره درس میخونه ، ترم آخره فک کنم. تا چند وقت دیگه احتمالا تو انبار خونشون موشک کروز درست کنه (آشپزخانه و هسته ای....) ;)


آقای مهدی آزادی : درس و تموم کرده ، تو کاره برنامه نویسی تو یه شرکت درست حسابیه ، اردیبهشت اونم سربازه :دی

راستی یادم رفت عیدو تبریک بگم ،
سال خوبی برای همه آرزو میکنم. موفق و سربلند باشین
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:56  توسط وحید جاهدی  | 

دوستان خوبم سلام

سال 89 هم کم کم داره نفسای آخرشو می کشه....ما هم داریم پیرتر میشیم... هر کدوم از بچه ها هم رفته یه گوشه از این مملکت ساکت داره زندگیشو میکنه ...  هر وقت هم خاطره ای از دوران دانشگاه به ذهنش اومد و خاطره هاشو مرور کرد یه سری هم به وبلاگ میزنه ... اما خاموش ... آسته بیا آسته برو که گربه شاخت نزنه...هیچ ربطی هم به بحث نداشت... میاد ببینه تو این خبرگزاری با جامعه 70 نفری دوستاش  دارن چیکار می کنن... اما همیشه چیزای تکراری به درد نخور که من می نویسم رو می بینه .... والا بلا تقصیر من نیست ... نمیدونم بازار راکد شده یا هیشکی نیس که خبر خوش بده...خسته کننده شده وبلاگ ... خودمم هر  روز میام و میرم تا شاید یکی یه چیزی اینجا نوشته باشه... اما دریغ از یه فحش... بیاید یه کاری کنیم ... از اونایی که خبر داریم الان کجان و چیکار می کنن با اجازه و بدون اجازه ازشون حرف بزنیم...اول هم خودم شروع می کنم... از اونایی که خبر دارم میگم ... شما هم همکاری کنید... شاید این چیزایی که میگیم برا خودمن و بعضیا تکراری باشه ولی از هیچی بهتره...

اول از خودم شروع میکنم

غلامحسین رستمی : من کارشناسی رو بهمن 88 تموم کردم ... یک سال هست خونه هستم ...مثلا ژست ارشد گرفته بودیم ولی خوب .... ارشد هم امتحان دادیم خیلی بد بود...فعلا هم داریم خونه داری یاد می گیریم سبزی پاک می کنیم باغچه بیل میزنیم...پیرزن خفه میکنیم تا 1 تیر 90 بریم خدمت زیر پرچم....تنها فرقی هم که کردم 17-18 کیلو وزن اضافه کردم...همین

امیر کیقبادی: امیر درس رو تموم کرد...سربازی هم معاف شده ....یه مدتی کار شبکه میکرد...حرفه ای ... پروژه های خوبی بر میداشت... اما فک کنم خرجش زیاد شد کارشو عوض کرده از اون چیزایی که خودش تعریف میکرد....من نتیجه گرفتم احتمالا چند سال بعد جای شهرام جزایری رو میگیره ... ایشالا به همین زودیا هم شیرینی اصلیشو می خوریم ...البته من که قبلنا یه شیرینی مفصل از دو نفرشون گرفتم ...

شاهو  ارشدی: بهمن امسال درسش تموم شد ... اونم منتظره سربازیه ... یه مدت مدل موهاشو عوض کرده بود .... امسال باز همون مدل قبلیشو استفاده می کنه... یه آدم بی خاصیته مثه خودم .... نه زن می گیره نه ...

وحید جاهدی: اونم تیرماه امسال درساشو تموم کرد ....داره با یه شرکت همکاری میکنه ...کار برنامه نویسی می کنه.... موهاشو کوتا کرده ...اون ماشین مزدا هم خیلی وقته فروختن ...

جمشید عینعلی : فقط میدونم داره دانشگاه امیر کبیر ارشد کامپیوتر می خونه... احتمالا کار هم میکنه ....بعضی وقتا هم که بیکار میشه یا میاد پست میزنه یا یه گیری به پست های من میده...

محمد قاری رستمی : لیسانسشو دانشگاه بابل از دست خود جعفر نژاد گرفت... الان هم تهران داره تو یه شرکت کار میکنه...خونه هم داره..اگه خواستین برین تهران حتما قدمتون رو چشمشه...فقط من آدرس ندارم از خودش بگیرین...

احمد پریجایی : دانشگاه علم و صنعت داره ارشد نرم افزار می خونه ... دیگه چیزی نمیدونم...فقط این که چون با آقای گرمه هم دانشگاهی شدن ....همدیگرو می بینن...گرمه که خیلی خوشحال شده بود... جمشیدو هم بش گفتم خوشحالتر شده بود...می گفت یه گروه بدرد بخور تو دانشجوهام داشتم ... همون ورودی 84 بود ... الان 3 تا ارشدی داریم... با چهار تا کتاب که دانشجوهای اون دوره چاپ کردن

محمود هنرمند: هم که اصلا تحمل نداشت جز سال پایینی های من باشه ... رفت استخدام بانک شد ....فک میکنم درسشم ترک کرد... ازدواج هم کرد...آره؟

داود عباسی: هم که با دوست عزیز قبلی همکلاس بود ...وسط درساش رفت ازدواج کرد با دخترخاله ... تیرماه هم که مهندس شد و رفت دیگه هم خبری ازش ندارم....

 

حالا بریم سراغ خانم ها:

اول همشهریا

خانم گریوانی : ایشون دارن ارشد می خونن ...دانشگاه پیام نور تهران ... همین

خانم یزدانپناه : هم که ازدواج کردن ... چند وقت پیش هم که یه عده از دوستان قدیم رو بج تو خیابون دیدیم ... ایشون ما رو اصلا نشناختن... و رفتن با دیگر دوستان سلام علیک کردن من و امیر کی هم در نقش دو تا کیسه سیب زمینی اونجا وایساده بودیم ...

صبا رهبر: قبلا به عنوان آچار فرانسه تو هد آفیس شرکت فولاد جنوب کار میکرد ... مترجم بود ... کار کامپیوتر... کلا شرکت رو هدایت میکرد... چند وقت پیش استعفاشو از طریق فیس بوک اعلام کرد ... الان هم حتما جای بهتری داره کار میکنه...البته درس هم میخوند ..نمیدنم تموم کرد یا نه...

خانم نادری: درسشو تموم کرد ... الان هم داره کار میکنه ... همین.

خانم بهلکه: ازدواج کرد ... الان یه آقا پسر به اسم دانیال دارن که عکسشو دیدین... الان هم فک میکنم دارن کارشناسی می خونن... فک می کنم قبل ما هم برا آقا دانیال زن بگیره ... یه اسفندی براش دود کنین

سودابه پورحسینی: ایشون هم درسشون رو در گرایش سخت افزار تموم کردن ... امسال از کنکوریای جدی بودن ...

خانم رضا قلی زاده و خانم رمضانپور هم که عروس ما شدن ... همین جا بجنورد دارن زندگی می کنن...همین

خانم قنبری: هم که همکلاسی مضاعف ما بودن ... ایشون هم پارسال درسشون تموم کردن ... دنبال کارای استخدامی بودن ...نمی دونم چی شد...ولی خبر دادن که امسال شدیدا داشته درس میخونده برا ارشد

خانم دهقانی : هم که تو بج همکلاسی ما بودن و تو بیرجند سال پایینی ...ایشون هم تیرماه درسشون رو تموم کردن ... احتمالا ایشون هم کنکوری بودن امسال

شما هم می تونید به من کمک کنید تا این لیست رو بالا بلندترش کنیم ... اگه دوس دارین خودتون پست بزنین ...اگه دوس ندارین هم بفرستین من با مسئولیت خودم میذارم... نیم ساعت هم برا دوستاتون تلف کنین...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:22  توسط ros  |